وقتی که آرزو ها هم عقب می مانند...

نصف شب بود

برای یه لحظه رفتم تو فکر، از نوع عمیقش

باور نمی کردم،

از افکار من جلو زده بود،

با سرعت هرچه تمام،

فقط نگاه می کردم،

مردمکی که تکون نمی خورد،

خیره به جایی که آرامش مطلق بود،

و فضایی پر از بوی گل مریم، تجربۀ تازه از استشمام یه ادکلن جدید، کنار یه باغچه پر از گلای رز، پشت پنجره ای که فقط نصف شبا محل دیدن زیباترین اتفاقای دنیاست و نگرانی با طعم ملس که یه موقه کسی ......

یه قورباغه سبز بزرگ اما بی سرو صدا،

یه روباه زرد رنگ که تا برق چشمامو دید، راهشو کج کرد...

یه خندۀ زیبا و اعترافی بزرگ به یک عقب ماندگی ذهنی ....

گفتن آرام، آرام و آرامتر این جمله که؛

"بعضی وقتا احساس می کنم

به آرزوهام که رسیدم هیچ،

از اونا هم جلو زدم"

/ 1 نظر / 3 بازدید
معصومه شیرمحمدی

از امروز به بعد هر اتفاقی که بیفتد تقصیر پاییز است و چشمهای تو, به من ربطی ندارد اصــلــاً مثل همیشه زیبا بود