نادان، پرسه می‌زند و خردمند، سفر می‌کند. و کسی که سفر کرد، فهمید: مردم شهری که همه در آن می لنگند ، به کسی که راست راه می رود می خندند.
  :: کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود.

   

You need hope to cope

لقمان حکيم
۱۳۸٥/٧/٢۱ ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

1 ـ از پيامبر بزرگ اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) حكايت شده :

كه روزى مردى بر لقمان گذشت ، ديد گروهى انبوه گردش نشسته و از پندهاى او بهره مى برند ، از روى تعجب پرسيد : تو آن غلام نيستى كه در فلان مكان شبانى گوسپندان بر عهده داشتى ؟

گفت : آرى ، من همانم ، پرسيد از كجا بدين مقام رسيدى ؟

گفت : از اجراى سه برنامه :

1 ) ترك كارهاى بيهوده .

2 ) اداء امانت .

3 ) راستى در گفتار و كردار.

================================

2 ـ لقمان بزرگوار اعتقاد داشت كه دورى از بدى ها و انجام خوبى ها فقط بايد به منظور جلب خشنودى حق باشد ، و هر گاه كسى تعريف و تمجيد خلق را هدف سازد گذشته از آنكه همت بزرگ انسانى را پست و زبون ساخته و از ارزش عملش فرو كاسته به منظور اصلى دست نيافته .

اين را بايد دانست كه بدگويان و ياوه سرايان در هيچ موقعيتى زبان از خرده گيرى فرو نخواهند بست .

لقمان در چند جمله پندها كه به فرزندش مى داد اين مسئله را به او خاطرنشان ساخت :

پسر از پدر خواست تا اين حقيقت را عملا در نظرش مجسم سازد . لقمان به فرزند فرمود : هم اكنون ساز و برگ سفر مهيا كن تا در طى مسافرت اين مطلب بر تو روشن شود ، فرزند دستور پدر را به كار بست ، مركب آماده نمود ، لقمان سوار شد و به فرزند گفت دنبال من حركت كن ، در آن حال بر قومى گذشتند كه در مزارع به زراعت مشغول بودند ، چون آن گروه چشم به آن دو مسافر انداختند زبان به ياوه سرايى در جهت اعتراض گشودند و گفتند :

زهى مرد بى رحم سنگين دل كه خود به تنهايى لذت سوارى برد و كودك ضعيف بيچاره را به دنبال خود كشد ؟!

در اين وقت پياده شد و پسر را سوار كرد ، مى رفتند تا به گروهى رسيدند اين بار بينندگان زبان به اعتراض باز كردند كه اين پدر را بنگر آنقدر در تربيت فرزند كوتاهى كرده كه حرمت پدر نشناسد ، جوان نيرومند سوار مى شود ولى پدر ضعيف و ناتوان از دنبالش حركت مى كند .

در اين حال لقمان در رديف فرزند سوار شد تا به قوم ديگر رسيدند آنان گفتند : اين دو بى رحم را بنگريد كه بر پشت حيوانى ضعيف سوار شده در صورتى كه اگر هر يك به نوبت سوار مى شدند حيوان بيچاره از بار گران آنان خسته نمى شد .

در اين موقعيت هر دو پياده شدند تا به دهى رسيدند ، مردم ده چون هر دو را دنبال مركب پياده ديدند گفتند : اين پير را با جوان بنگريد كه هر دو پياده مى روند ، در صورتى كه مركب براى سوارى آنان آماده و پيش رويشان در حركت است .

چون كار سفر به پايان رسيد به فرزند گفت : اكنون در طى اين سفر دريافتى كه خشنود ساختن مردم و بستن زبان اعتراض كنندگان و عيب جويان محال

است ،از اين جهت مرد خردمند بجاى آنكه گفتار و كردار خود را وسيله جلب رضايت ديگران سازد بايد عمل خود را در معرض خشنودى حق قرار دهد و به عيب ديگران و تحسين مردمان ننگرد .

======================================

3 ـ لقمان بزرگوار از بيهوده گويى خواجه سخت ناراحت بود و مترصد فرصت كه خواجه را بيدار كند ، روزى مهمان عاليقدرى بر خواجه وارد شد لقمان را گفت تا گوسپندى ذبح كند و از بهترين اعضاى او غذايى مطبوع بياورد .

لقمان از دل و زبان گوسپند غذايى تهيه كرد و بر خوان گذاشت ، روز ديگر خواجه گفت گوسپندى ذبح كن و از بدترين اعضايش غذايى بساز اين بار نيز غذايى از دل و زبان آماده ساخت .

خواجه از كار لقمان دچار حيرت شد ، پرسيد : چگونه مى شود كه دو عضو هم بهترين و هم بدترين اعضا باشد ؟ لقمان گفت :

اى خواجه دل و زبان مؤثرترين اعضا در سعادت و شقاوتند چنانكه اگر دل را منبع فيض و نور گردانند و زبان را در راه نشر حكمت و بسط معرفت و اصلاح بين مردم و رفع خصومات به جنبش آورند بهترين اعضا باشند ولى هر گاه دل به ظلمت و بدانديشى فرو رود و كانون كينه و عناد گردد و زبان به غيبت و فتنه انگيزى آلوده گردد از بدترين اعضا خواهند بود .

خواجه از اين داستان پند گرفت و از آن پس در صدد اصلاح خويش برآمد.

===========================================

4 ـ لقمان حكيم در آغاز كار غلامى مملوك بود ، خواجه اى توانگر و نيك سيرت داشت اما در عين توانگرى از عجز و ضعف شخصيت مبرا نبود ، در برابر اندك ناراحتى شكايت مى كرد و ناله مى نمود ، لقمان از اين برنامه آگاه بود ولى از اظهار اين معنى پرهيز مى نمود ، زيرا مى ترسيد اگر با او در اين برنامه هب صراحت گفتگو كند عاطفه خودخواهيش جريحه دار گردد از اين رو روزگارى منتظر فرصت بود تا خواجه را از اين گله و شكايت باز دارد تا روزى يكى از دوستان خواجه خربزه اى به رسم هديه براى او فرستاد . خواجه كه از مشاهده فضايل لقمان سخت تحت تأثير قرار گرفته بود آن ميوه را از خود دريغ داشت تا به لقمان ايثار كند ، كاردى طلبيد و با دست خود آن را بريد و قطعه قطعه به لقمان داد و او را وادار به تناول كرد .

لقمان قطعات خربزه را گرفت و با گشاده رويى خورد تا يك قطعه بيش نمانده بود كه خواجه آن را به دهان گذاشت و از تلخى آن روى در هم كشيد آن گاه با تعجب از لقمان سؤال كرد چگونه خربزه اى تلخ را اين چنين با گشاده رويى تناول كردى و سخنى به ميان نياوردى ؟

لقمان كه از ناسپاسى خواجه در برابر حق و همچنين از ضعف و از زبونى او ناراضى بود ديد فرصتى مناسب براى آگاه كردن او رسيده از اين رو با احتياط آغاز سخن كرد و گفت :

حاجت به بيان نيست كه من ناگوارى و تلخى اين ميوه را احساس مى كردم و از خوردن آن رنج فراوان مى بردم ولى سال ها مى گذرد كه من از دست تو لقمه هاى شيرين و گوارا گرفته ام و از نعمت هاى تو متنعّمم ، اكنون چگونه روا بود كه چون تلخى از دست تو بستانم شكوه و گله آغاز كنم و از احساس تلخى آن سخنى به زبان آورم .

خواجه از شنيدن سخن لقمان به ضعف روح خود توجه كرد ، و در برابر آن قدرت روانى به زانو در آمد و از آن روز در اصلاح نفس و تهذيب روح همت گماشت تا خود را در برابر شدائد به زيور صبر بيارايد.

=======================================

5 ـ وقتى لقمان از سفرى برمى گشت غلامش از او استقبال كرد ، از حال خويشان خود بدينگونه از غلام سؤال كرد :

از پدرم چه خبر دارى ؟

گفت : از دنيا رفت .

جواب داد : خدا را شكر كه مالك كار خود شدم ، از مادر چه خبر دارى ؟

گفت : به رحمت حق رفت ، گفت : اندوه من برطرف شد ، از همسرم چه خبر دارى ؟ گفت : مرد .

گفت : تجديد فراش شد ، از خواهرم چه خبر دارى ؟

گفت : او نيز به حق پيوست .

گفت :ناموسم پوشيده شد ، از برادرم چه خبر دارى ؟

گفت : از دنيا رفت .

گفت : پشتم شكست ، از پسرم چه خبر دارى ؟

گفت : رحلت كرد .

گفت : دلم داغدار شد.

===================================

6 ـ روزى در محضر حضرت داود جمعى نشسته و به سخنان او گوش مى دادند ، از هر چيزى سخن به ميان آمد و هر كسى مطلبى گفت ، جز لقمان كه سكوت اختيار كرده بود .

داود گفت : اى لقمان چرا سخن نمى گويى ؟

فرمود : در كلام چيزى نيست مگر به نام خدا ، و در سكوت چيزى نيست مگر تفكر در امر معاد ، و مرد با ايمان چون تأمل كند سكينه و وقار بر او مستولى شود ، و چون شكر خداى بجا آورد بر او رحمت و بركت نازل گردد و چون قناعت ورزد از مردم بى نياز گردد ، و چون راضى به رضاى حق شود اهتمامش به امور دنيا سست گردد ، و هر كه از خود محبت دنيا خلع كند از آفات و شرور نجات يابد ، و چون ترك شهوات نمايد در گروه مردمان آزاد درآيد ، و چون تنهايى گزيند از حزن و اندوه رهايى يابد ، و چون از حسد برهد محبت مردم درباره خود بيفزايد ، و چون اعراض از امور فانى كند عقل او زياد شود ، و چون بيناى به عاقبت گردد پشيمانى ايمن شود داود فرمود : سخنت را تصديق كنم و كلامت را امضا نمايم.

===================================

7 ـ زمانى كه غلام بود جز او غلامان ديگرى در خانه خواجه كار مى كردند روزى خواجه آنان را به باغ فرستاد تا ميوه آورند ، آنان در راه ميوه نيكوتر را خوردند و تقصير را بر لقمان گذاشتند ، خواجه پرسيد :

چرا ميوه نيكونياورديد ؟

گفتند : آنچه ميوه خوب در طبق بود لقمان خورد ، لقمان گفت : اى خواجه آدم منافق و دو رو نزد خداى تعالى امين نباشد ، اينان دروغ مى گويند ميوه هاى نيكو را خود خورده اند ، به فرما تا آب گرم حاضر كنند و به ما بخورانند ، آن گاه در صحرا بدوانند تا هر كه هر چه خورده برگرداند خواجه چنين كرد ، از دهان لقمان چيزى جز آب بيرون نيامد و از گلوى ديگران آنچه خورده بودند بيرون آمد ، خواجه بعد از اين ماجرا به رأى عقل او آگاه شد و به سخنان وى معتقد گشت. 

====================================

8 ـ روزى شخصى از وى پرسيد : كه خلاصه معرفت و روح حكمت تو چيست ؟

لقمان گفت : خلاصه معرفت و روح حكمت من آنست : كه از امور زندگى من آنچه بر عهده خالق است تكليف و زحمت روا ندارم ، و آن چه بر عهده من است سستى و تسامح جايز نشمرم .

===============================

9 ـ لقمان در پرتو نور معرفت دريافته بود كه مراعات جانب عدالت در هر برنامه اى از شروط كاميابى است ، و حتى براى بهره صحيح گرفتن از لذات جهان نيز رعايت اعتدال لازم است .

چون افراط و زياده روى در اين راه لذت ها را به آلام و امراض تبديل مى كند ، و عادت ها و آلودگى هاى كشنده اى ببار خواهد آورد ، از اين رو براى راهنمايى فرزند خود با بيانى جالب و منطقى نافذ آغاز سخن كرد و گفت :

پسرم ! اين پند را از پدر بشنو ، در سراسر دوران زندگى جز از لذيذترين غذا تناول مكن ، و جز از بهترين جامه مپوش ، و جز در ملايم ترين بستر ميارام ، و جز از زيباترين مشاهد كام مستان .

اين بار پندهاى پدر به گوش فرزند عجيب آمد ، زيرا لقمان هميشه او را به سادگى و اقتصاد در شؤون زندگى دعوت مى كرد ، اما اين بار به نظر مى آمد كه او را به تن پرورى و كام جويى توصيه مى كند .

به اين خاطر از پدر توضيح اين نصايح را باز خواست ، لقمان گفت : مراد من از اين پندها اين بود كه براى رفع هر حاجت زمانى اقدام كنى كه آن نياز و حاجت به اوج شدت و منتهاى ضرورت رسيده باشد ، و در چنين حالت است كه نازل ترين مراتب رفع ضرورت كيفيتى بوجود خواهد آورد كه از عالى ترين مراتب لذت قوى تر باشد .

تن خود را زمانى تسليم بستر كن كه فشار خواب حواس و قواى تو را يكسره تحت تأثير قرار داده باشد ، در اين حال است كه پاره خشتى در زير سر از بالشى آكنده از پر بهتر مى آيد .

دست وقتى به سراغ لقمه بگشاى كه گرسنگى طاقتت را تاب كرده باشد در اين زمان است كه ساده ترين غذا لذتى افزون تر از سفره سلطان به تو مى بخشد .

پيكر آن گاه به جامه اى تازه بياراى كه لباس قبل از ارزش انتفاع افتاده باشد ، در چنين شرايط جامه كرباس از خلقت شاهانه برا زنده تر جلوه مى كند .

براى ارضاء غريزه جنسى وقتى آماده شو كه فشار شهوت از حد تحمل گذشته باشد ، در اين وقت است كه كنيز مطبخى در آغوش تو جاذبه اى افزون تر از الهه حسن نشان مى دهد.

=================================

 فرزندم ! شهوات نفس را به قدرت رياضت روزه بشكن اما نه چندان كه ضعيف شوى و از برپا داشتن نماز مانى ، زيرا نماز از روزه نزد پروردگار پسنديده تر است.

 فرزندم ! چنان از خدا بترس كه اگر روز قيامت با خوبى هاى تمام بندگان وارد شوى از عذاب او بيمناك باشى و چندان به او اميدوار كه اگر با بار گناهان همه وارد شوى اميد عفو از او داشته باشى .

فرزندم ! در دوران روز و شب ساعاتى را وقف كسب دانش كن ، زيرا هيچ ضررى از ترك علم گران تر نيست ، با دانشمندان معاشر باش ، و در گفتگوى با آنان شرط ادب به جاى آور از لجاج بپرهيز كه تو را از نور دانش خود بى بهره سازد و با مردم سرسخت و لجوج به بحث و مناظره مپيچ ، و با ستمكاران همدم مشو ، و با تبهكاران پيمان برادرى مبند و با تهمت زنندگان معاشر مباش ، و چنانچه در جمع مال سعى دارى در اندوختن دانش نيز بكوش .

===================================

فرزندم ! براى هر چيز نشانه ايست كه گواه آن باشد و به وسيله آن شناخته گردد دين را سه علامت است :

علم ، ايمان ، عمل كردن به مقتضاى علم و لازمه ايمان.

فرزندم ! ايمان داراى سه علامت است :

1 ـ باور داشتن خدا .

2 ـ قبول داشتن كتاب هايى كه از طرف او نازل شده است .

3 ـ باور داشتن انبياء حق .

 

پايه هاى دين داراى سه علامت است :

1 ـ شناختن خدا .

2 ـ شناختن آنچه را خدا دوست دارد .

3 ـ شناختن آنچه را خدا دشمن دارد .

 

عاملين بدين را سه علامت است :

1 ـ نماز .

2 ـ روزه .

3 ـ زكوة .

 

شخص نادن را سه علامت است :

1 ـ با آنكه بالاتر از اوست نزاع كند .

2 ـ در آنچه نمى داند بحث نمايد .

3 ـ در تحصيل آنچه از دسترس او بيرون است رنج ببرد .

ظالم را سه نشانه است :

1 ـ نسبت به خداوند به نافرمانى ستم كند .

2 ـ نسبت به زير دست ظلم روا دارد .

3 ـ به ستمكار يارى كند .

 

منافق را سه علامت است :

زبانش با دلش و نيتش با عمل و برونش با درون مخالف باشد .

 

گنهكار داراى سه علامت است :

1 ـ خيانت كند .

2 ـ از دورغ نپرهيزد .

3 ـ كردارش مخالف با گفتارش باشد .

 

حسود داراى سه علامت است :

1 ـ در غياب مردم بدگويى و عيب جويى نمايد .

2 ـ در حضورشان تملقّ گويد .

3 ـ به كسى كه مصيبت وارد شده شماتت كند .

 

رياكارى داراى سه علامت است :

1 ـ در خلوت كسالت ورزد .

2 ـ در جمع خود را فعال نشان دهد .

3 ـ در هر عمل به انتظار مدح و ثناى مردم باشد .

 

مسرف داراى سه علامت است :

1 ـ چيزى كه در خور او نيست بخرد .

2 ـ جامه اى كه در خور او نيست بپوشد .

3 ـ طعامى كه در خور او نيست بخرد .

 

تنبلى را سه علامت است :

1 ـ آنقدر سهل انگارى كند تا فرصت از دست برود .

2 ـ موقع را از دست بدهد تا كار تباه شود .

3 ـ نسبت به خوبى ها بى تفاوت باشد .

=======================================

فرزندم ! من بارها بارهاى سنگين از سنگ و پولاد بر دوش كشيده ام اما براى گران تر از همسايه بد نيافته ام ، همه تلخى هاى زندگى را چشيده ام ، اما تلخ تر از فقر نديدم ، اگر روزى گرفتار فقر شوى اين راز را ميان خود و خدا نگهدار و با خلق در ميان مگذار ، زيرا اگر مردم از كار تو با خبر شوند تو را به ديده خوارى خواهند نگريست ، بهره اى را كه خدا راى تو قرار داده بر آن خوشحال باش تا زندگى تو راحت باشد و هرگاه بخواهى حقيقت عزت به دست آرى چشم طمع از مال مردم بپوش ، زيرا انبياء و صدّيقين از همين راه به آن مقام نائل شدند .

فرزندم ! اگر دستت از مالى كه با آن صله رحم بجا آورى و به ياران خود بخشش كنى تهى بود فكر كن كه حسن خلق را از دست ندهى ، زيرا هر كه خود را به حسن خلق بيارايد خوبان او را دوست خواهند داشت و از اذيت او دورى خواهند جست ، و در نيكوكارى خود به ديده اعجاب نظر مكن و از انجام عمل صالح فخر مفروش و مباهات مكن كه خويش را به هلاكت افكنى مردم را ناسزا و دشنام مگوى كه آنان را به ناسزا گفتن وادارى و خود موجب هتك حرمت خويش و پدر و مادرت را فراهم آورى، با كسانى كه سزاوار احسان باشند احسان كن ، و در اين كار خدا را منظور بدار ، در بخشش شرط اعتدال به جاى آور چنانچه بخل دست تو را از انفاق لازم نبندد و تبذير مال تو را به باد فنا ندهد .

فرزندم ! هزار دوست به دست آر و بدان كه هزار دوست كم است ، و يك دشمن ميندوز كه يك دشمن بسيار است .

                                                           فرزندم!

دو چیز را هرگز فراموش مکن

اول  خدا  را      دوم  مرگ  را

***

دو چیز را همیشه فراموش کن

اول به کسی  خوبی کـردی

دوم کسی به تو  بـدی کـرد

 




:: برچسب‌ها: