نادان، پرسه می‌زند و خردمند، سفر می‌کند. و کسی که سفر کرد، فهمید: مردم شهری که همه در آن می لنگند ، به کسی که راست راه می رود می خندند.
  :: کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود.

   

You need hope to cope

زندگی باور لیاقتهاست
۱۳٩۳/٥/٢۸ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

آخرین افکار پدرم در مورد؛ آخرین قیمت زمینش بود.

آخرین افکار مادرم؛ نهار چی درست کنه؟

آخرین افکار خواهرم بزرگترم؛ پسرش کلاس زبان کجا بره؟

آخرین افکار برادرم در مورد؛ خریدن یه کادو به دوست دخترش بود.

آخرین افکار خواهر کوچکترم در مورد؛ نمره درس تربیت بدنی 1 بود.

آخرین افکار خاله ام در مورد؛ نمی دونم ولی مطمئنم در مورد من نبود،

آخرین افکار عمه ام در مورد؛ نمی دونم ولی مطمئنم در مورد من نبود،

آخرین افکار دامادمون در مورد؛ نمی دونم ولی مطمئنم در مورد من نبود،

آخرین افکار معلم کلاس خطم در مورد؛ نمی دونم ولی مطمئنم در مورد من نبود،

آخرین افکار یکی از کارمندام در مورد؛ نمی دونم ولی مطمئنم در مورد من نبود،

آخرین افکار یکی از همسایه ها در مورد؛ نمی دونم ولی مطمئنم در مورد من نبود،

 

واسه همین قدر خودتو و افکارتو رو بدون

هیچ کسی به فکر آدم نیست

مگر اینکه کسی عاشقت باشه

اونم یه عاشق واقعی

عاشقی که وقتی تب کردی برات بمیره

نه اینکه وقتی تب کردی تنهات بذاره

 

شما هم اینو بدون که باید واقعاً عاشق باشی

حتی اگه عشقت نصف شب تب کرد

بی تاب باش

بی قرار باش

حتی اگه تو یه شهر غریب، تک و تنها بودی

 

زمین به شکل عجیبی گردِ

عشق هدیه بگیری و ظلم کنی

خود روزگار تو رو بازیچه آخرین افکاری که اون بالا گفتم می کنه

عشق  رو از دست می دی

اونم به بهای اینکه شاید برای 1 دقیقه در آخرین افکار دیگران جا بگیری

ولی سخت در اشتباهی

 

قدر خودتو بدون

اگه عاشق شدی

تنها نزارش

نزارش و نرو

 

ازش نخواه به خاطر آخرین افکار مردم،

از اینو  اون معذرت خواهی کنه

همیشه براش عزت قائل شو

براش تو اجتماع منزلت بساز

 

طلبکار نباش

مغرور نباش

دهن بین نباش

 فقط خودت باش

و در آخر؛

قدر خودتو بدون

چون زندگی باور لیاقتهاست




:: برچسب‌ها: دهن بینی, لیاقت, مغرور, طلبکار
خسته ام رئیس
۱۳٩۳/٥/٢٥ ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

بهارین دیالوگی که تو زندگیم دیدم برای فیلم مسیر سبز هستش.

"مسیر سبز" اثر بزرگ فرانک دارابونت، فصلی طلایی دارد. رئیس زندان، تام هنکس می‌خواهد مانع اعدام جان کافی شود. جان کافی دم مسیحایی دارد و به اشتباه متهم به قتل شده و زندانی است. رئیس زندان می‌خواهد جان کافی را به فرار از زندان قانع کند:

 رئیس زندان: من باید به تو کمک کنم وگرنه روز قیامت هیچی برای گفتن ندارم. ببینم چه‌قدر می‌تونی از اینجا  دور بشی؟

 

جان با  هیبت غریب و هیکل دو متری‌اش شروع می‌کند به گریه کردن:

«خسته‌ام رییس!

خسته از این راه،

مثل یه پرستویی که توی بارون باشه،

خسته از نداشتن رفیق...

خسته از این که نمی‌فهمم از کجا اومدم و قراره کجا برم

و از همه بیشتر از زشتی‌هایی که این مردم با هم انجام میدن...

خسته‌ام رییس، از این همه درد و رنجی که توی این دنیاست؛

خسته‌ام! انگار توی مغزم شیشه خورده ریخته باشن! می‌فهمی..؟»

 

رئیس زندان: گمونم بتونم بفهمم...

 

جان: خسته‌ام از این‌که آدم‌ها همدیگر رو اذیت می‌کنن...

خسته از دروغ و جنگ...

رئیس من نمی‌خوام فرار کنم.

خودم هم دوست دارم حکم اجرا بشه...

 

در سکانس بعد، جان با شوک الکتریکی اعدام می‌شه.

 

(این دیالوگ‌ها که مایکل کلارک دانکان؛ بازیگر نقش جان گفته، بارها و بارها تو ذهنم مرور کردم... من هم خسته‌ام!)




:: برچسب‌ها: مسیر سبز, جان کافی, خسته ام, فرار از زندان
5 قانون برای یک رابطه
۱۳٩۳/٥/٢٥ ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

یک- وفادار بمانید.

دو- عشق و اشتیاقتان را نشان دهید.

سه- به شریک خود احترام بگذارید.

چهار- برای دیگران طنازی نکنید.

پنج- برای یکدیگر وقت بگذارید.




:: برچسب‌ها:
اظراف خود را با سیه رویان احاطه کرده اید یا سفید رویان؟؟؟
۱۳٩۳/٥/٢٥ ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

گویند حضرت آدم نشسته بود: شش نفر آمدند;
سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ;
سه تا سفید بودند; سه تا سیاه.
به یکی از سفیدها گفت: تو کیستی؟ گفت: عقل،
پرسید جای تو کجاست؟ گفت: مغز
از دومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: مهر،
پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: دل
از سومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: حیا،
پرسید: جایت کجاست؟ گفت چشم .  
سپس به جانب چپ نگریست
و از یکی از سیاهان سوأل کرد: تو کیستی؟ جواب داد: تکبر،
پرسید: محلت کجاست؟ گفت: مغز،
گفت: با عقل یکجایید؟ گفت: من که آمدم عقل می رود.
از دومی سوأل کرد: تو کیستی؟ جواب داد: حسد،
محلش را پرسید: گفت: دل، پرسید: با مهر یک مکان دارید؟ گفت: من که بیایم مهر خواهد رفت.
از سومی پرسید: کیستی؟ گفت: طمع،
پرسید: مرکزت کجاست؟ گفت: چشم، گفت: با حیا یک جا هستید؟ گفت:چون من داخل شوم حیا خارج شود.




:: برچسب‌ها:
حرمت، یک اعتراف، پیانو، بوس، شیر
۱۳٩۳/٥/٢٢ ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )
از آدمهای پر توقع فاصله بگیر اینها مقیاست را به هم می زنند و حرمت مهرت را می شکنند، چون آنها حافظه ضعیفی دارند خوبیها را زود فراموش می کنند...
----------------------------------
ازتمام دلتنگی ها،ازاشکها وشکایت ها که بگذریم،بایداعتراف کنم مادرم که می خندد خوشبختم.
----------------------------------------
وقتی دلـم می گیـــره ...
مــیرم سمــت پیـــانـو
می بینــم پیـــانـو نــدارم،
.
.
.
.
.
.
بـرمی گـــردم
----------------------------------
عاشـــــــق که باشی
رفتــــن نمیـــدانی
میـــــــمانی
سرِ حرفت میمانی
که گفتـــــــه بودی :
تا تـــــــه دنــــــــــیا . . .
کنارَش میــــــــمانی
--------------------------------
رفیقمون رفته ماموریت
وسط بیابونای بندر عباس ،
سر دکل های نفتی ،
تا زانو تو گازوئیل
دوست دخترش براش اس زده :
باهات قهرم
چرا دیشب برام بوس نفرستادی

---------------------------------------
وقتی لاشخور میاد سمت طعمه شیر ،
شیر طعمه را رها می کند ،
نه اینکه شیر از لاشخور هراس دارد ...
بلکه می داند
طعمه ای که لاشخور خواهانش است ارزش جنگیدن ندارد .......
من برای چیزهای بی ارزش نمیجنگم ،
بگذار طعمه لاشخور شوند ...
.
.
.
.
.

.
من برای خیلی چیزها نمی جنگم ...



:: برچسب‌ها:
دخالت بیجا شدیداً ممنوع
۱۳٩۳/٥/٢٢ ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )
سوال:
چرا زن نمیگیره؟؟
چرا بچه دار نمی شن؟؟
این چی بود پوشیده بود؟؟
چرا مدل موهاش اینطوری بود؟؟
چرا ادامه تحصیل نداد؟؟
چرا از فلان چیز خوشش میاد؟؟
چرا نظرش در مورد اون مسئله، این بود؟؟؟
چرا و چرا و چرا ؟؟؟ 
چواب:
چون اون یه آدم مستقل هست و خودش برای زندگیش تصمیم می گیره.
شما هم خودت برای خودت تصمیم بگیر و ... "دخالت ممنوع"



:: برچسب‌ها:
رفتن = هیچ کدام
۱۳٩۳/٥/٢٢ ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

"رفتن"!

رفتن که بهانه نمیخواهد,

یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده...

رفتن که بهانه نمیخواهد,

وقتى نخواهى بمانى,

با چمدان که هیچ بى چمدان هم میروى!


"ماندن"!

ماندن اما بهانه میخواهد,

دستى گرم,

نگاهى مهربان,

دروغهاى دوست داشتنى,

یک فنجان چاى,

بوى عود,

یک اهنگ مشترک,

خاطرات تلخ و شیرین...
وقتى بخواهى بمانى,

حتى اگر چمدانت پراز دلخورى باشد خالى اش میکنى و باز میمانى...

میمانى و وقتى بخواهى بمانى, نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش میکنى براى نرفتنت!

ارى,

امدن دلیل مى خواهد

ماندن بهانه

و رفتن, هیچکدام... !




:: برچسب‌ها:
حسابگر بی نهایت ها باشیم....
۱۳٩۳/٥/۱٠ ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

فکر کن از الآن تا روزی که از دنیا بری 100 میلیون نفس دیگه برات باقی مونده

با هر نفسی که می کشی یه قدم به اون روز نزدیک می شی

حسابش نزار از دستت در بیاد

فکر کن با 10 تا نفس می تونی یه نیت خوب کنی و یه جفت کفش نامرتب و جفت کنی و با همون 10 تا نفس فحش بدی به کسی که کفشاشو نامرتب در آوورده

فکر کن با 100 تا نفس می تونی یه دلی رو شاد کنی و با همون 100 تا نفس هم می تونی قلبی رو بشکونی

فکر کن با 1000 تا نفس می تونی تلفنو برداریو به مادرت یا خواهرت یا نمی دونم مادر شوهرت یا دامادت زنگ بزنی و حالشو بپرسی در حالیکه با همون 1000 تا نفس هم می تونی پشت همون فرد یه عالمه غیبت کنی

مشکل اینه که برای این نفسای بی حساب نباید فکر کرد

باید بی حساب مهربونی کرد

باید بی حساب خرج کرد

نه برای رسیدن به چیزی

یا حتی ارضا شدن برای لحظه ای

فقط برای اینکه نفس های ما، به شکل غیر قابل کنترلی خرج می شه

و تو باید مثل خود نفس

غافلگیرش کنی

حتی وقتی خوابی

با خوابایی که می بینی

می گن روزی که علم زیاد بشه

و دانشمندا بتونن برن تو خواب افراد

زندگیا به کل تغییر می کنه

پس بی وضو نخواب

شاید......

 

 




:: برچسب‌ها: نفس, خواب, بی حساب, زندگی
گاهی پرستیدن ....
۱۳٩۳/٥/۳ ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

گاهی پرستیدن عبادت نیست

با اینکه سر رو مهر میزاری

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری

 

و دو حدیث قابل تامل

حدیث اول:

در کتاب توحید از امیر المومنین (علیه السلام) روایت آورده که فرمود در عالم رویا خضر (علیه السلام) را دیدم، و این رویا یک شب قبل از جنگ بدر بود، به آن جناب گفتم: از آنچه داری چیزی به من تعلیم بده که بر دشمنان پیروز شوم. خضر گفت: بگو: (یا هو یا من لا هو الا هو)، همینکه صبح شد، رویای خود را برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگو کردم، به من فرمود: ای علی اسم اعظم را یاد گرفتی، و این کلام در جنگ بدر همچنان بر زبانم بود. و نیز در آن کتاب آمده که امیر المومنین علی (علیه السلام) سوره (قل هو الله احد) را خواند، و وقتی فارغ شد گفت: (یا هویا من لا هو الا هو اغفرلی و انصرنی علی القوم الکافرین - ای کسی که نیست او مگر او، مرا بیامرز و مرا بر قوم کافر یاری فرما).

 

حدیث دوم:

در کتاب عیون به سند خود از سلطی از حضرت رضا از پدر بزرگوارش، و آن جناب از آبای گرامش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند که فرمود: نزدیک است که حسد از قضا و قدر الهی سبقت بگیرد. (این تعبیر کنایه است از شدت تاثیر حسد، نه اینکه می‌تواند سبقت بگیرد، چون تاثیر حسد هم خود از قضاء و قدر الهی است).




:: برچسب‌ها: