نادان، پرسه می‌زند و خردمند، سفر می‌کند. و کسی که سفر کرد، فهمید: مردم شهری که همه در آن می لنگند ، به کسی که راست راه می رود می خندند.
  :: کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود.

   

You need hope to cope

نقش سخت افزاری پدران، در تربیت فرزندان(حتما بخوانید)
۱۳٩٠/٤/٢٦ ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

معلوم نیست چرا به تازگی هر نتیجه‌ای از تحقیق و پژوهش دانشمندان استخراج می‌شود همه رقمه به نفع مادران است.

در یکی از تازه‌ترین تحقیقات ناجوانمردانه، محققان دانشگاه اوهایو استیت به این نتیجه رسیدند که هر چه نقش پدران – البته به ازای هر فرد، یک پدر – در تربیت فرزندان کمتر باشد، تنش‌ها و درگیری‌های کمتری در محیط خانواده شکل می‌گیرد. این محققان معلوم‌الحال در ادامه به این نتیجه رسیدند که اگر پدر برای ساعاتی با بچه بازی کند، خیلی هم خوب است، اما بیش از این در کار مادر دخالت نکند...

«احمد جون؛ یه خرده پول بده برم یه خرده لباس بخرم که این بچه دلش پوسید از بس منو توی این لباس دید!»

«اینو هم لابد محققین گفتن دیگه؟ ها؟»

«نه پس، فکر کردی من دوست دارم هر روز آواره کوچه و خیابون بشم که یه دست لباس پیدا کنم؟ فکر کردی من از اوناشم؟ فکر می‌کنی اگه لباس من توی روحیه بچه تاثیر نداشت، حاضر می‌شدم یه دقیقه پامو از خونه بذارم بیرون؟ تو در مورد من چی فکر می‌کنی احمد؟ تو فکر می‌کنی من....»

«عزیزم یه نفس بگیر، دوباره ادامه بده. همین‌جوری یه نفس حرف می‌زنی خدای نکرده این بچه رو من چطور بی‌مادر بزرگ کنم؟»

«از اولشم می‌دونستم پای یه زن دیگه وسطه! رک و راست بگو زن می‌خوام. تو منتظری من بمیرم بری یه زن دیگه بگیری... (گریه زنانه) مگه من واست چی کم گذاشتم احمد؟»

«بیا عزیزم، بیا این پول رو بگیر و برو تا دوباره شروع نکردی. برو یه دور بزن، واسه هر دومون خوبه!»

«چی؟ چرا واسه تو خوبه؟ برم بیرون که تو اینجا چیکار کنی؟ باز چشم منو دور دیدی رفتی رفیقات رو جمع کردی اینجا؟ ببین خونه رو به چه روزی انداختی؟ از صبح تا شب توی این خونه دارم جون می‌کنم و می‌شورم و .....»

«عزیزم، عزیزم، آروم باش. تو که هنوز نرفتی. من کی دوستامو آوردم خونه؟ برو عزیزم، برو خیالت راحت باشه.»

«آهان، نیاوردی؟ نیاری‌ها. پس یه کمی بیشتر پول بده که بیشتر توی روحیه بچه‌مون تاثیر مثبت بذارم.»

«بیا عزیزم، بگیر و برو که زری خانوم پایین منتظره.»

«چشمم روشن، چشم و دلم روشن؛ تو از کجا می دونی زری خانوم پایین منتظره؟ با زری ‌....»

«عزیزم، خودت گفتی پایین منتظرمه. برو بالا مطلبو بخون. به جون اقدس خودت گفتی.»

« این‌قدر حرف می‌زنی حواس نمی‌ذاری واسه آدم. پس تا من بیام یه چیزی درست کن دور هم بخوریم. یه دستی هم به سر و گوش خونه بکش. شیر این بچه رو هم یادت نره بدی!»

«می‌دونم همه اینا رو واسه روحیه بچه می‌گی عزیزم اما اگه توی روحیه بچه تاثیر نمی‌ذاره من یه ضعف‌هایی واسه شیر دادن دارم. می‌دونم کوتاهی از جانب بنده‌‌ست اما باور کن ارثیه توی خانواده ما. حتی پدر من هم توی شیر دادن به من مشکل داشت.»

«نمک نریز حالا، شیر خشک اونجا هست. تا من برگردم بچه رو مثل خودت بی‌بند و بار تربیت نکنی‌ها، فقط یه کمی باهاش بازی کن، من زود بر می‌گردم.»

«بازی کردن من با بچه خدای نکرده تاثیر بدی توی روحیه‌اش نمی‌ذاره؟ نمی‌خوای از محققین یه استعلامی، اجازه‌ای، چیزی بگیری؟»

«نه، قبلا گرفتم! ببین، فقط خم شو، بچه رو بذار پشتت، همین‌جوری دور خونه بچرخ تا من بیام. یه وقت روبه‌روش نشینی باهاش حرف بزنی.»

«خوشم می‌آد بازی‌هاتم فکریه همش! ببین، بچه داره گریه می‌کنه، چیکار کنم؟»

«بچه‌ام داره دق می‌کنه واسه لباس جدید، اگه پول دادی من زودتر برم و برگردم.»

«بابا تو که از اون‌موقعی که بلند شدی تا حالا سه دفعه از من پول گرفتی.»

«اولا سه دفعه نبود و دو دفعه بود. دوما یعنی این بچه فقط به لباس نو نیاز داره؟ فکر می‌کنی اون چون تازه شش ماهه به دنیا اومده، نمی‌فهمه طلا چقدر روی مهر مادری و امواج مثبت و اینا تاثیر می‌ذاره؟»

«آهان، گریه بچه واسه سرویس طلاست پس... ای پدرسوخته‌ی باهوش!»

«ببین، تونستی یه خرده مسخره‌بازی واسش در بیار که روحیه‌‌اش عوض بشه. الهی من بمیرم واسه مظلومیت بچه‌ام؛ نه مادرش لباس نو داره، نه باباش دلقک‌بازی بلده!»




:: برچسب‌ها: سخت افزار, پدران, تربیت, فرزندان