نادان، پرسه می‌زند و خردمند، سفر می‌کند. و کسی که سفر کرد، فهمید: مردم شهری که همه در آن می لنگند ، به کسی که راست راه می رود می خندند.
  :: کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود.

   

You need hope to cope

حرکتی که باعث تقویت حافظه می شود؟!
۱۳۸۸/۸/٢۱ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

استفاده از دستها نه تنها برای بیان بهتر کلمات مفید است بلکه می تواند به یادگیری نیز کمک کند. همچنین فضای بیشتری را در اختیار حافظه قرار دهد و به کودک برای کسب تواناییهای جدید یاری رساند.

پژوهشگران آمریکایی دریافتند که استفاده از دستها هنگام سخن گفتن، افکار و حافظه را تقویت کرده و به کودکان در یادگیری کمک می کند.
محققان دانشگاههای پیستبورگ و شیکاگو با بررسی ۵۰ خانواده ای که کودکان کمتر از یکسال داشتند کشف کردند کودکانی که برای برقراری ارتباط با اعضای خانواده از دستها استفاده می کنند شاداب تر از سایر کودکان هستند.

در این بررسی مشخص شد که در مدت یک ساعت و نیم این کودکان توانستند از طریق حرکات دست ۲۴ کلمه را بیان کنند درحالی که در همین مدت زمان، کودکانی که از حرکات دست استفاده نمی کردند تنها موفق شدند ۱۳ واژه را بیان کنند.

به گفته این محققان، استفاده از دستها نه تنها برای بیان بهتر کلمات مفید است بلکه می تواند به یادگیری نیز کمک کند. همچنین فضای بیشتری را در اختیار حافظه قرار دهد و به کودک برای کسب تواناییهای جدید یاری رساند.

براساس گزارش ساینس، این دانشمندان برای کسب این نتایج در آزمایش دیگری برای دو گروه از کودکان دبستانی یک سری تمرینات ریاضی را تجویز کردند.

کودکان گروه اول می توانستند برای انجام محاسبات آزادانه از حرکات دست استفاده کنند اما از گروه دوم خواسته شد که از دستها استفاده نکنند. نتایج این آزمایش نشان داد که گروه اول موفق شدند در مدت چند ثانیه تمام مسائل خود را حل کنند.

“حرف زدن با دستها” در بسیاری از جوامع و فرهنگها یک عادت بد به شمار می رود درحالی که نتایج این تحقیقات حاکی از آن است که ۷۰ تا ۸۰ درصد از اطلاعات از طریق چشمها و بر پایه آنچه که فرد می بیند و شکل آن را تائید می کند به مغز می رسند. بنابراین دیدن حرکات دست می تواند به یادگیری کمک کند.



:: برچسب‌ها:
۱۰ خصوصیت افراد موفق و خوشحال
۱۳۸۸/۸/٢۱ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

۱) مشتاق:افراد موفق اماده و علاقه مند کارکردن و اموختن مطالب جدید هستند

۲) اگاه : افراد موفق از جدید ترین اخبار اطلاع دارند

۳) این افراد مخاطره جو و اهل ریسک هستند

 

۴)قاطع : ضرب المثل قدیمی که می گوید برای تصمیم گیری سریع باش و برای تغییر تصمیم ارام رفتار کن

۵) عاشق یاد گیری : در کتابخانه این افراد درباره همه موضوعی کتاب یافت می شود

۶) متعهد : این افراد خود را برای کسب نتیجه بهتر و رضایت بخش مسئول می دانند

۷) مصر و سر سخت : در ذهن اینگونه افراد ناامیدی جایی ندارد و انها فقط تلاش کردن را می شناسند

۸) انعطاف پذیر : افراد موفق نسبت به شرایط مختلف انعطاف پذیرند

۹) خلاق : همه ما درای غریزه ای هستیم تا در زندگی نواوری کنیم افراد موفق به طور کامل از از این غریزه خود بهره برده اند.

۱۰) معنوی : این افراد در مورد مسائل معنوی خود متعهد هستند




:: برچسب‌ها:
آمدم ولی اینبار با ی دنیا گریه(اونقدر غمم زیادی که دارم میمیرم اینجا)همدردی با ی
۱۳۸۸/۸/٢۱ ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

هیچوقت دلم نمیخواست توی دنیای مجازی از تلخ ترین اتفاق زندگیم حرف بزنم ... اما امشب باز دلم گرفته مثل خیلی از شب های دیگه ...خیلی از شب ها که تنهایی گریه میکنم و هیچکس نمیفهمه.... تنهایم چون از تن ها بلا دیدم....! این نوشته تلخ ترین تلخ نوشته تمام زندگی منه و خوندنش ممکنه ناراحت کننده باشه ....


بچه اولم اسمش سهراب بود...! همیشه ارزوی داشتن یه پسر رو داشتم و اولین بچه ام پسر شد که به یاد سهراب سپهری اسمش رو گذاشتم سهراب...! فرزند دومم با فاصله چهار سال از اولی به دنیا امد و یه دختر نازو خوشگل بود ... اسمش رو گذاشتم سحر...!
بخاطر ورشکست شدن در امور تجاری ناخواسته یه جورایی تبعید شده بودم به یکی از شهر های شمالی.... سهراب با مادرش رفت لب دریا ... یک ساعتی که گذشت خواستم برم دنبالشون که صدای ترمز شدید و متعاقب اون صدای برخوردی به گوشم رسید که دویدم...! به جاده که رسیدم دیدم همه دارن جیغ میزنن و نعش پسرم توی دستای یه نفر بود که داشت میبرد به طرف یه ماشین تا برسونه بیمارستان...! نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم به بیمارستان... پسرم ضربه مغزی شده بود...غریب بودم توی اون شهر ...همه رفتند و من ماندم و سهراب که تحت مراقبت های ویژه بود...!
هفت شب تنها و بی کس پشت پنجره اتاقش غریبانه و با هزار امید انتظار کشیدم...پوست و استخون شده بودم...هیچ کس نبود...! نه زنی...نه مادری...نه پدری...نه برادری ...هیچکس...! من یک ورشکسته تنها بودم...! عین یه جذامی که همه ازش فرار میکردن...! روز هفتم بود که بهم گفتن برای پسرت ابمیوه بخر بیار... ذوق زده رفتم فروشگاه بیمارستان و ابمیوه خریدم...! به فروشنده گفتم پسرم ضربه مغزی شده گفتن ابمیوه بیارم یعنی خطر رفع شده...؟ گفت اره ...! خوشحال برگشتم....به پشت در اتاقش که رسیدم دیدم سهرابم روی تخت نیست...! گفتم ابمیوه اوردم..؟ گفتند خدا بهت صبر بده...! دِ لعنتی ها مگه نگفتین ابمیوه بگیر...! کو سهرابم...؟ گفتند سرد خونه...تموم کرد...! نشستم کنار دیوار و ابمیوه ها ریخت از توی دستم...گریون اومدم از توی سالن بیمارستان تلفن زدم مشهد به برادرم...! گریه میکردم و میگفتم مجید سهراب مرد...! چرا نمیاین نعشش رو جمع کنین...؟ من اینجا غریب موندم... تنها موندم...! اینقدر سوزناک گریه میکردم و حرف میزدم که همه دورم جمع شده بودن و سعی میکردن یه جوری دلداریم بدن...! فرداش همه اومدن...اومدن اما دیر...!

توی غسالخونه رفتم و بدن نحیف بچه ام رو دیدم...! به پهنای صورتم اشک میریختم و به غسال میگفتم یواش بشورش تو رو خدا...به بدن نحیفش دست میکشیدم .... تموم تنش کبود بود.... کفنش که کرد دلم نیومد روی صورتش رو ببنده .... بوسیدمش ...سهرابم...پسرم....! میخواستن بذارنش داخل گور گفتم خودم میذارمش ...! اروم بغلش کردم گذاشتمش توی قبر و داد زدم حالا جواب سحر رو چی بدم من....؟ اگه گفت بابا سهراب کو چی بگم من...! اگه گفت داداشمو میخوام چی بگم من...؟ هنوز باورم نمیشد که دارن قبر رو با خاک پر میکنن...! خاک بر سر شدم...!

شب که خوابیدم توی خواب صدای سهرابم رو شنیدم که میگفت بابا جون من میترسم اینجا... بابا کجایی...؟ اینجا تاریکه...! پابرهنه از خونه زدم بیرون و تا خود قبرستون دویدم و گریه کردم ...! من اومدم سهرابم ...نترس بابا جون ...نترس من اینجام...! روی قبرش گریه کردم و خوابم برد ...! سهرابم درست شش سال و دوماه و یازده روز از عمرش میگذشت که مرد...!

بعد از مدتی برگشتیم مشهد...! سحر صاحب یه خواهر شده بود به اسم یاسمن...! شش سالش تموم شده بود و اسمش رو یرای مدرسه نوشته بودیم...! یه شب محل کارم بودم که تلفن زنگ زد ...از کلانتری بود...! اقای فلانی دختر شما تصادف کرده برین بیمارستان امدادی...! تا خود بیمارستان اینقدر انگشتانم رو گاز گرفتم که پر از خون شده بود... خدایا فقط سرش به جایی نخورده باشه ...خدایا فقط ضربه مغزی نشده باشه...! دوتا گوسفند نذر میکنم خدا .... فقط سرش...!

بیمارستان که رسیدم مادرش گفت سحر دستش رو ول کرده ماشین زده بهش...! دکترش رو دیدم گفتم امیدی هست...؟ گفت جمجمه اش نرم شده...فقط دعا کنین...! تا صبح نکشید....! سحر نشده بود که سَحَرَم مُرد...! نه توی غسالخونه تونستم برم نه تونستم ببینم که میذارنش توی قبر... میدونستم اگه نعش دخترم رو ببینم دیوانه میشم...دختر بود... زیبا و نحیف بود... عین برگ گل..! با صد متر فاصله مثل دیوونه ها تو سرم میزدم و گریه میکردم...! میگفتن خدا صبرت بده مسعود جان...خدا صبرت بده...! فریاد کشیدم اهای خدا ... کجایی لعنتی ...صبرم نده .....صبرم نده خدا....خدا صبرم نده...! گفتن کفر نگو...! خدا قهرش میاد...! گفتم به جهنم که قهرش میاد ....! دیگه میخواد با من چکار کنه...! خیلی نامردی خدا...خیلی نامردی ...! سحرم درست شش سال و دوماه و شانزده روزش بود که مرد...!

گفتن یاسمن رو دوباره عقیقه کن...! همه ترسیده شده بودن...! دوتا گوسفند خون کردم دادم به مستحق... یاسمن روز به روز بزرگ شد و زیبا...! شش سال رو رد کرده بود و باید اسمش رو مینوشتیم برای مدرسه...! یه شب جلوی خودم با دوچرخه محکم خورد زمین و سرش اصابت کرد به اسفالت...سراسیمه بغلش کردم که یهو روم استفراغ کرد...تو بغل گرفتمش و با ماشین برادرم سریع رسوندیمش بیمارستان امدادی...! عکس گرفتن و مشکوک به ضربه مغزی تشخیص دادن...! سُرُم بهش وصل کردن و گفتن تا صبح باید تحت نظر باشه ...! گریه که میکردم یاسمن اشکام رو پاک میکرد میگفت باباجون من خوبم گریه نکن...! ببین من میخندم....من خوبم بابا...! صبح با دخترم و مادرش برگشتیم خونه...اون روز درست دخترم شش سال و دوماه و بیست و یک روز از به دنیا امدنش میگذشت...! و من هنوز میترسم .... هنوز واهمه دارم از این سرنوشت شوم...!




:: برچسب‌ها: