نادان، پرسه می‌زند و خردمند، سفر می‌کند. و کسی که سفر کرد، فهمید: مردم شهری که همه در آن می لنگند ، به کسی که راست راه می رود می خندند.
  :: کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود.

   

You need hope to cope

تست فهم سنجی
۱۳۸٥/٤/٢٠ ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

سر کلاس ریاضی بود. معلم داشت جغرافی درس می داد. من هم سرتا پا گوش بودم تا زبان رو یاد بگیرم. آخه میدونید فیزیک من خیلی ضعیف بود! برای همین می ترسیدم امسال هم مثل سال بعد نمره بدی از تاریخ بگیرم!!! همین طور که معلم داشت یه شعر نو از حافظ می خوند، در زدن. معلم ورزش هم رفت و در را باز کرد.قیییییییییﮊ....!!!  آقای ناظم بود. کوپ کردم، آخه قرار بود فردا غیبت کنم! گفتم نکنه اومده غیبت های فردا رو رد کنه!!!

تو همین فکرها بودم که یه هو معلم فلسفه من رو صدا زد و من رفتم. آقای ناظم گفت : بابات رو تو چت روم دیدم، مسیج زد و گفت به تو بگم دیر بری خونه! آقا من هم تیر کردم سمت خونه. از دیفار مدرسه سوت شدم بالا و پریدم پایین. همین جوری که میرفتم داداشم رو دیدم. اون هم داشت میدوید. خیال کردم مسابقه دو و میدانیه!

بعد فهمیدم با من کار داره. گفت : اکبر آقا، هووی بابا، گفته زودی بری ترمینال یه بلیط فقط برگشت هواپیما! کرایه کنی و بری اصفهان ببینی شیراز چه خبره!!!

مثل اینکه مامان بزرگ رفته اهواز خونه دایی. من هم جیک ثانیه پریدم فرودگاه و یه بلیط سینما خریدم! وقتی برگشتم خونه مامانم گفت : بپر از قصابی سر کوچه چند کیلو میوه اجاره کن و بیا که عمه ات اومده! من هم داد زدم : آخ جون! آخه من خاله رو خیلی دوست داشتم. سه سوت رفتم قنادی و 15 کیلو تخم مرغ و 1382 تا عدس خریدم. وقتی رسیدم خونه، کمپوت ها رو دادم به مامانم و اون هم هندونه ها رو گرفت و گفت سرت درد نکنه، عجب هلوهایی خریدی!!!!!

من هم رفتم تو و پیش عمو نشستم. دو دقیقه که گذشت دیدم حوصله ام سر رفته و همه لباسام رو کثیف کرده!!! من هم از زن دایی خداحافظی کردم و اومدم بیرون! خونه ما تو تهران بود، اونجا هم درشکه های توپی داره که با الاغ های انزکتوری کار میکنه!!! سوار شدم، اما بعد دو میلیونیوم ثانیه گلاب به روتون هواپیما پنچر شد و کمک شوفر گفت که کالاسکه اوسکول شده و همه باید پیاده بشن چون باید لاستیک دوچرخه رو عوض کنه!!!

من هم دیدم اون ور خیابون کافی نت بی کلاسی زدن. نا مردی نکردم و رفتم تو. با خودم گفتم کی به کیه تو این کافی شاپه یه نون بربری میزنیم و ردیف!

به قهوه چی گفتم : خانوم ببخشید شیر موز دارین. اون هم یه پیتزا آورد و گفت : این رو بخور بعد بیا تو اتاق بالایی، کارت دارم !!! من هم دیزی رو که آورده بود خوردم و شماره خودم رو براش گذاشتم رو میز و گفتم بقیه اش مال خودت . دیدم یه جوری نیگام میکنه، گفتم استغفرالله...خدا رو خوش نمیاد ناراحتش کنم. اومدم یه تریپ لاو براش بیام که یه هو یکی دستم رو گرفت . خیلی عصبانی شدم، قات زدم و چاقوی فیل کش دسته نقره ای زنجانی رو از جیبم در آوردم و خواستم مثل آلبالو پوست اون بچه قرتی رو بکنم که یه هو چهار پنج نفری دست و پام رو بستن. همه شون روپوش سفید پوشیده بودن . دیگه هیچی نفهمیدم...فقط شنیدم یکیشون به اون یکی میگفت : آقای دکتر، دقیقا  48 درجه تب داره !!! باید به خونوادش اطلاع بدیم.

توی همون حال چشمام رو باز کردم و گفتم : من فقط در حضور وکیلم میرم دستشویی!!!




:: برچسب‌ها:
مريدتم با صفا
۱۳۸٥/٤/٢٠ ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )
بعضی ها سواد دارن ولی صفا ندارن.

خداوند ما را از با صفایان باسواد قرار دهد.

((ان شاءالله))




:: برچسب‌ها:
نيايش دکتر چمران
۱۳۸٥/٤/٢٠ ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

من اعتقاد دارم كه خداي بزگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي‏دهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و مي‏بينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.

درد، دل آدمي را بيدار مي‏كند، روح را صفا مي‏دهد، غرور و خودخواهي را نابود مي‏كند، نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد، انسان را متوجه وجود خود مي‏كند.

انسان گاه‏گاهي خود را فراموش مي‏كند، فراموش مي‏كند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيب‏پذير است، فراموش مي‏كند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي‏پايد، فراموش مي‏كند كه جسم مادي او نمي‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي‏كند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، به پيش مي‏تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شود. اما درد آدمي را به خود مي‏آورد، حقيقت وجود او را به آدمي مي‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درك مي‏كند، و دست از غرور كبريايي برمي‏دارد، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمد و آن را توجيه مي‏كند.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان طوفان‏هاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏كننده‏اش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقاء»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجه‏اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.

خدايا! اكنون احساس مي‏كنم كه در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي كه اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏كنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوه‏هاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گله‏اي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نمي‏دهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.

خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند، و مرا از ميان طوفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.

اما هميشه مي‏خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. مي‏خواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم، مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، مي‏خواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گويان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا كنم، مي‏خواستم آن‏چنان نمونه‏اي در برابر مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.

اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي‏خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دل‏سوخته و رنج‏ديده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.

خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.

خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.

خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.

خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.

خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.

خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.

خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.

خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.

خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.




:: برچسب‌ها:
چه خوب می شد اگر....
۱۳۸٥/٤/٢٠ ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کسی که دلش مثل اقیانوس آرام ملتهب بود. ( نظرات )

چه خوب می شد اگر....

اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و

عشق را باهوس و

حقیقت رابا واقعیت و

حلال را با حرام و

دنیا رابا عقبی و

رحمان را با شیطان و

احتیاط را با ترس و

بی دینی را با روشنفکری و

تحقیق را با تقلید و

آزادگی رابا آزادی و

بزرگواری رابا بزرگی و

شهوت رابا محبت و

تکوین را با تشریع و

فلسفه رابا سفسطه و

شرفلسفی را باشر اخلاقی  و

علت فلسفی را با علت فیزیکی و

اعاده را با تکرار و

سلب تحصیلی را با ایجاب عدولی و

اصالت وجودرا با  اصالت ماهیت و

مغالطه را با منطق و

رقت قلب را با ضعف نفس و

صبر با بی خیالی و

عدالت را با تبعیض و

سیاست را با خیانت و

انسان شناسی را با هستی شناسی و

صراحت لهجه رابا  اهانت و

جهل مرکب را با علم و

موسیقی قدسی را با موسیقی سکسی و

فقر اجباری رابا فقر اختیاری و

حوریان بهشتی رابا زنان خیابانی و

ظلم را با قدرت و

اقتدار با استکبار و

اعتدال دینی را با التقاط دینی و 

اقلیت واکثریت رابا حقانیت و 

 تکلیف را با نتیجه و

قیل وقال مطبو عاتی را با فریاد بیدارگر و

 حقیقت را با مصلحت و

 مصلحت را با منفعت و

 تفکر قرآنی راباتفکر غربی و

 افکار مقلدانه را با افکار محققانه و

 تقلید آگاهانه رابا پیروی کورکورانه و

 پرسیدن برای یادگیری رابا پرسیدن برای حالگیری

 کار را با شغل و

اسلام محمدی را با اسلام آمریکایی و

دست آقاعلی ابن ابیطالب را با پای حجاج ابن یوسف و

دوست داشتن رابا قبول داشتن  و

قبول نداشتن را بااحترام نگذاردن و

جغرافیای فکری را باجغرافیای اقلیمی و 

 خلیفه میمون را با خلیفه خدا و

شو خی کردن را با دل شکستن و

با ید حقوقی را با باید اخلاقی و

پلورالیسم عملی را با پلورالیسم نظری و

تقوای ستیز را با تقوای پرهیز و

آ ب را با سراب و

انسانیت را با جنسیت و

راحتی رابا خوشبختی و

روزه را با تشنگی و گرسنگی و

خودراباخود.




:: برچسب‌ها: